احساس
نخلهای علقمه آفتاب سبز بارش تير «شب حادثهی سرخ» عاشورا، هميشه جارى است اين خط سرخ، ادامه دارد گواهى تاريخ عاشورا زنده است هنوز خيمهها ايستادهاند قبيله خورشيد سخن از آب نگو! آفتاب ادب؛ عباس علیه السلام خون خدا تا فرداى خطبهخوانى... حديث خون اشكهاى مشك غزلآباد گريه به زيارتِ داغ فصل يتيمىِ گلها امت محمد صلىاللهعليهوآله را چه شده است؟ كدام مسلمانى؟! سلام بر حسين عليهالسلام ! آرزوى عاشورايى من نبودهام؛ اما... در تلّ زينبيه هزاران نى، هزاران نوا با ياد كربلا، تا رسيدن به حق خون خدا فرومايهتر از جاهليت فقط براى عشق مىتوان حر شد نام تو معروفتر از همهی نامهاست ای آبروی آب! آفتاب در تنور! تیغ دوبيتىهاى عاشورايى منابع: ماهنامه گلبرگ پاسخ: روی گونه تابيدی و رفتی بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه، ..... من عشق را دیدم هیچ تدبیری را ، قدرت تغییر تقدیر نیست . . . هرگز به احساساتی که در اولین برخورد از کسی پیدا میکنید اعتماد نکنید . . . اگر کسی بهِت گفت دوست دارم بگو خُب بریم سر اصل مطلب !
نخلهای علقمه گواهند که تو از خود گذشتی! این تنها فرات نیست که به شکوه جاری شدنت رشک میبرد.
تمام رودها سرود جاودانیات را میستایند؛ آن گاه که میفرمودی: «حاشا که آیینهی غیرت، بنوشد آب، پنهانی».
ای کهکشانِ خلاصه شده در تبسّم ماه! تکثیر دستهای آب آورت را در زلال فرات میستایم؛ که ستایش دستهایت و یادآوری شهادتت، نشانهی عشق به آل اللّه است.
نخلهای علقمه گواهند که تو با تمام صداقت، شتاب میکردی تا ساحل خیمهها را در آغوش بکشی؛ خیمههایی که هر لحظه، در هرم انتظار میگداخت تا دوباره محو نگاهت شود. تا وقتی که تو بودی، کسی عطش را بهانه نمیکرد و کسی فراتر از نگاهت قدم بر نمیداشت. آزادگی در قامت تو خلاصه میشد و عشق و معرفت، برازندهی نامت بود. در قاموس فضایلت: شجاعت برابر است با تمرین نفس، سخاوت برابر است با سر ریز ایمان، شهادت یعنی صداقت عشق و غیرت یعنی آیینهی شهادت.
اینک، فرات با نجوایی مه آلود، سرود یادت را زمزمه میکند:
چرا دلتنگی امشب ماه محزون؟ نگاهت میکنم با چشم پرخون
نگاهت میکنم لبریز احساس به یاد عصر عاشورای عباس علیهالسلام
... و نخلهای سر به زیر، باز هم به یاد بازوانی میافتند که جویبار خونشان، تا ابدیت جریان داشت؛ جریانی زیبا، به زیبایی آخرین تبسّم حضرت علیّ اصغر علیهالسلام . درود خداوند بر تو، ای وفای محض، ای غیرت خدا، ای علمدار فضیلتها، ای ساقی معارف حسینی و ای بازوان عظمت عاشورا!
مولاجان، ای باب الحوایج! دردمندیم؛ به جرعهای از ساغر مهرت، دل خستهی ما را بنواز.
بر نيزه آينهگرداني تو را
موج نسيم غمزده حس كرد مو به مو
بر اوج نيزه، عمق پريشاني تو را
سنگي كه قلب دخت علي را نشانه رفت
آمد شكست حرمت پيشاني تو را
قومي كه سجده بر بُت ابليس بردهاند
انكار كردهاند مسلماني تو را
آنان كه گوششان پُر آواز سكه شد
كر ميشدند لهجه قرآني تو را
با اينهمه كسي نتوانست كم كند
يك ذره از تجلي عرفاني تو را
بعد از طلوع سرخِ تو، اي آفتاب سبز
چشمي نديد مغرب پاياني تو را
[سيد محمدجواد شرافت]
ببايد از كه بگيرم نشانيِ سر تو؟
ز بسكه بر بدنت ريخته است بارش تير
بسان غنچه، دهن باز كرده پيكر تو
اگر سياهي شب، دشت را فرا گيرد
پناه بر كه بَرد يا حسين! دختر تو؟
نه وقت گريه من، در بَرت ز بيم عدو
نه جاي بوسه زينب به جسم اطهر تو
چرا به پاسخ من خامُشي كه ميبيني
سكينه تو نشسته است در برابر تو
سراغ جسم تو بگرفتهام ز عمّه، ولي
تو خود بگوي كجا مانده نعش اصغر تو
شنيدم آنكه تو را كهنه جامه بر تن بود
چه شد كه نيست هم آن كهنه جامه در بر تو
ز عطر و ناله زهرا، پر است اين صحرا
مگر گذشته بر اين قتلگاه مادر تو؟
[سيد رضا مؤيد]
امشب، غمگینترین ماه، آسمان دنیا را به تماشا نشسته است.
امشب، بغضهای در گلو مانده از غدیر، دسته دسته بر مزار هفتاد و دو ستارهی روشن، خواهد بارید.
امشب، واپسین نفسهای آخرین بازماندهی آل عبا، در فضای مه آلود زمان گم میشود.
امشب، فرشتههای سیاه پوش، ترانهی غم سر میدهند و نخلهای اندوه، بر سر و سینه میکوبند.
امشب، عاشقانهترین بزم تاریخ، در بیابانیترین نقطهی زمین، شکل میگیرد.
امشب، چشمهای عشق، تا سحر نخواهد خُفت.
امشب، گوشه گوشهی کربلا را چراغهای راز و نیاز روشن کرده است.
امشب، خیمههای حسینی پر از شمیم بیداری است و سرشار از شورِ شهادت.
امشب، شب عاشوراست؛ شبی که هیچ روزی روشنتر از آن را سراغ ندارد؛ پر رمز و رازترین شب تاریخ؛ شبی که در یک سوی آن قبیلهی شیطان، در پردههای هزار رنگ گمراهی، بد مستی میکنند و در سوی دیگر، خدایگان عشق و ایثار، در آسمان رهایی، پر میگیرند.
امشب، همان شب است که حادثهای سرخ، طلوع فردا را انتظار میکشد؛ حادثهی عاشورا را؛ غمگینترین روز آفرینش را.
روزی که هفتاد دو ستارهی بریده از خاک، به خاک میافتند.
روزی که دستهای خدا، در کنار شریعه خواهد رویید.
روزی که تیر بلا، گلوی شش ماههی حسین را آواز خون خواهد داد.
روزی که پشت آفتاب، در کنار دستهای قلم شدهی تشنهترین ساقی دنیا، خواهد شکست.
روزی که تیرهای فتنه، به شوق دریدن مشکهای حسرت، به پرواز در میآیند.
روزی که در غروب به خون نشستهی آن، سرِ بهترینِ اهل زمین، بر فراز نیزهها گل خواهد کرد.
روزی که کاش آسمان، بر زمین آواز میشد.
... و من امشب چقدر دلتنگم! چه حس غریبی برای گریستن دارم؛ با دلی بیتاب، که در سینهام نمیگنجد.
آخر امشب، شب عاشوراست ...
تاريخ، گواهى مىدهد كه عاشورا نخواهد مرد. تاريخ، شهادت مىدهد كه كربلا، همچون جغرافياى وجدانهاى بيدار، در گوشه گوشه پهناور دنيا ادامه خواهد يافت.
هر روز كه بيايد، عاشوراست. زير هر سنگ را كه بردارى، خون جارى خواهد بود و به هر افق كه بنگرى، در گستره پهن آسمانها سرخ خواهد شد.
عاشورا، پيمانى است كه با قلبهاى سليم بسته شده است و داستانى است كه در عصر فطرتهاى دگرگون شده، در جريان است.
تاريخ گواهى مىدهد كه نبردهاى خير و شر، تا دنيا دنياست، در جريان است و هميشه حسينيانِ روزگارند كه بايد عليه يزيديان برخيزند.
عاشورا، در فكرها و انديشهها، در قلبها، رگها و خونها جارى است؛ در طلوعِ فجر، در حلولِ بهار و در وقت «ظهور» جارى است.
زمان تا زمان است، از عاشورا خالى نخواهد شد و زمين تا زمين است، از كربلا تهى نخواهد گشت.
اين خون سرخى است كه مصائب مسيح را مىداند و در امتحانِ ايوب، استوار مىماند؛ با رنجهاى موسى دويده است و به ميراث محمد صلىاللهعليهوآله رسيده است.
اين خط سرخى است كه از آدم تا خاتم انبيا ادامه دارد و از على عليهالسلام تا واپسين حجت خدا بر زمين ادامه خواهد داشت. عاشورا، سرنوشتِ زمين است و خون سرخى است كه نسل به نسل و سينه به سينه، در هر كه رنگ حسينى داشته باشد، خواهد جوشيد و عليه هر كه رنگ و بوى يزيدى داشته باشد، خواهد خروشيد.
عاشورا زنده است و زنده خواهد ماند؛ تا پيروزى آخر خير بر شر، تا دفع كامل ظلم و ستم و تا ظهور انتقامگيرنده خون مظلومان تاريخ.
نخستين تير از كمان كفر پر كشيد و فتنه آغاز شد. هنوز ابتداى خونخوارى شغالان است. هنوز زخمها زودگذرند... هنوز خيمهها ايستادهاند و دلخوشند كه طلسم معجزتى مگر گرگها را از اين شبيخونِ دودمانسوز، باز دارد ...
اى ماه! اينك تو را چه مىشود كه پيش پاى آفتاب ادب، ديگر نمىتوانى برخيزى؟
...مهتابى پريدهرنگ، با چشمانى دوخته از تير، در امتداد نهرى به سمت وقاحتْ جارى، پستى را و هستى را از زبانِ مشكى پاره نفرين مىكند... پرستوها هنوز تشنهاند... ماه برنيامد... و آب هنوز جارى است...
آه از اين گودال فرومايه كه خون خدا را مكيده است!
آه از اين گلوگاه به تاراج رفته؛ اين «حنجره زخمى تغزّل» كه توحيد، يگانه جرم عاشقىاش بود!
تاريخ، سراپا گوش است فرداى خطبههاى زينبى را كه تمام ستونهاى زمانه را تا قيامت بر خويش خواهد لرزاند.
رفتن، تقديرِ پرستوها بود و ماندن، سرنوشت خونخواهىِ زبانهاى حقيقتگو.
حسين عليهالسلام ، با زينب و سجادِ خطبهخوان، آسودهخاطر است كه اينگونه بر فراز نيزهها، شيرينزبانى مىكند و اندوهى ندارد...
اين خون چه كرده است كه تا اسم كربلا به ميان مىآيد، داغ دل عاشقان تازه مىشود و چكهچكه آب مىشوند. چشمههاى سرخ عاشورا، همين خونهايند كه با ذكر يا سيدى، يا عشق! جارىاند. آنقدر اين خونها ارزشمندند كه لباس بهترين غزل از خونهاى پاك كربلا متبرّك شده است.
عاشورا كه مىشود، قلمهاى ما گل مىكنند براى مصيبت دوبارهاى از خون و جنون؛ براى سرودن لحظههاى آتشبار و سرخ مقتل.
بياييد، اى عَلَمها و مشكها!
بياييد، خيمهاى برپا كنيد؛ همينجا؛ كنار دستانى بريده.
سلام بر موسم شكفتنهاى فهم و فصل شكستنهاى قلب!
به راستى غزلستانى آبادتر از گريههاى بىوقفه دل نيست؛ ولى همراه با چشمهاى عاشورا، هر قدر هم كه بگرييم، باز هم گويا فرسنگها تا حقيقت كربلا باقى مانده است.
اى اشكها! در شما چه رازى پنهان است كه كمال هر كسى را با سطرهاىِ روشن شما مىسنجند؟
عاشورا، با تكتك واژههاىِ غمزدهاش به زيارتِ چكههاى داغ عطش مىآيد. عاشورا، صداى ماندگار زيارت و آواى جاويد شهيدانِ حقيقتجو است. هميشه سرخترين واژههاى تاريخ، تنها از حنجره پر نويد عاشورا برمىآيد.
تا بوده، عاشورا همدم ساعتهاى نورانى عشق و همنوا با شور حسينى بوده است.
فصل يتيمىِ گلهاست و موسم گفتههاى پرپر كودكان در جستوجوى پدر، عمو، برادر... .
خيمهها مىسوزند و آتش، سرتاسر دشت را مدهوشِ ضجّهها كرده است.
خيمهها مىسوزند؛ همراه با دلهاى عاشقى كه نابترين روايات داغ را تا سنگدلىِ شام مىبرند.
امروز اين پرسشِ عاشوراست: تا خيمههاى مصيبتزدگى، چند آه بايد با آتش همراه شد؟
پس از پنجاه سال، چه بر سر امت پيامبر آمده است كه راه بر سيد جوانان اهل بهشت مىبندند؟ چه شده است كه صحابه بدر و احد كه ياران جمل و صفين، به يارى دين الهى نمىروند؟ چه پيش آمده است كه شانهْسوارِ پيامبر، به جرم بيعت نكردن شهيد مىشود؛ در حالى كه همه مىدانند قتل نفس حرام است؟
چه شده است كه خونهاى جاهليت دوباره رنگ گرفتهاند و صفهاى مسلمانان كه برادران دينىاند، چشم در چشم يكديگر، شمشير مىكشند؟
پس از پنجاه سال، حربههاى معاويه در انحراف نسل نوخاسته، به بار نشسته و خوراك تبليغات، در كامشان شيرين شده است.
دستِ برادران دينى، به روى همديگر بلند شده و كيسههاى زر، غيرتشان را تصاحب كرده است.
پس از پنجاه سال، اهالى كوفه، به ارادههاى سست و دورويى، خو گرفتهاند و عدالت علوى نه تنها اسلامشان را خالص نكرده، كه بر بغضشان به پيشواى اول افزوده است.
اسلام، وارونه شده است و بدعتها سخت ريشه دواندهاند.
اينك تويى كه بايد فرياد بزنى: «اگر دين محمد صلىاللهعليهوآله جز با ريختن خون من اصلاح نمىشود، پس اى شمشيرها مرا در بر بگيريد».
لشكريان روبهرو، همان امضاكنندگان نامههاى دعوتاند كه اكنون با شمشيرهاى آخته، آماده نبرد شدهاند. در اين سوى ميدان، اصحاب يميناند و در آن سوى ميدان، اصحاب شِمال.
جاده در اين طرف از مدينه مىآيد و از مكه و در آن سو از دمشق، از كوفه؛ در اين سوى، خورشيد است و ماه است و ستارهها و آمدهاند تا حديث دلبرى بنگارند و مشق عشق بياموزند؛ در آن سوى، شب است و رعد و برق و ابرهاى سياهى كه آمدهاند تا روى خورشيد را بپوشانند؛ تا مكتب «رحمة للعالمين» را برچينند. كدام مسلمانى پيش پاى برادر مسلمان خويش خار مىريزد؟!
كدام مسلمانى دست به خون برادر مسلمان خويش مىشويد و گوارايى آب را از لبهاى تشنهاش دريغ مىكند؟!
همهكس طالب يارند، همهكس طالب نور؛ اما تنها خفاشاناند كه دل خوشى از تابش خورشيد نداشتهاند و چشمهايشان به تيره و تارها، به غارها عادت كرده است.
سلام بر تو اى روشنگر سياهههاى ترديد و سرگردانى! آرمان الهىات، مايه نجات مردم بود از شر دروغها و تزويرهايى كه به نام اسلام، به خوردشان داده بودند؛ نجات مردم از شر دامهاى انحراف و ترديد و بدعتهاى بديع.
سلام بر تو، اى چراغ هدايت؛ اى كشتى نجات كه تا آخرين لحظههاى مانده به جنگ، كوشيدى تا آگاهشان كنى و بيرونشان بياورى از گرداب جهل، از مرداب ننگ و لعنت و نفرين ابدى.
خوش به حال پرندهها كه مىتوانند تا شانههاى حرمت پرواز كنند!
خوش به حال نسيم كه گيسوان درختان عاشقت را شانه مىزند!
خوش به حال سيبهاى سرخ، خوش به حال نيازهايى كه گره مىشوند به ضريحت؛ نيازهايى كه سبزند، از جنس خودت، رنگ خودت؛ نيازهايى كه به بهار مىرسند.
چقدر دوست دارم كه دستهاى من هم گره مىشدند به مشبكهاى ضريحت!
من نبودم كه تو را سنگهاى كوفه به تماشا نشستند؛ اما هنوز پيشانى من زخمى است از مهماننوازى كوفيان.
هنوز خوابهايم زخمى خنجرهاى در آستين پنهان كوفيان است.
من نيامده بودم كه تو پرنده شدى و از هفتآسمان گذشتى.
نرگسها، پس از شنيدن بوى خونت كه نسيم به تن كرده بود، گل سرخ شدند و شعرهاى عاشقانه، مرثيههايى شدند كه شادىهاى جهانى را منجمد مىكرد.
جهان، مو سپيد كرد در غم رفتنت و آسمان، به سختى تاب آورد تا بر روى پاهاى خويش بماند.
گلويم را در سربلندترين گودال تاريخ جا مىگذارم تا نامت را همصداى پرندههاى عاشق جهان، در شش جهت آواز كند.
چشمهايم را در تلّ زينبيه خاك مىكنم تا تاريخ را نبينم؛ تا عطش را نبينم. تا جدايى تو را...
خدا مشتى خاك را برگرفت. مىخواست نينوا را بسازد. اشك خدا بر خاك چكيد و از آنجا، هزاران نى سر زد. خداوند از نواى خود در نىها دميد. نىها عاشق شدند.
خدا سرزمين نينوا را آزمون انسانها قرار داد تا عاشقان از گناهكاران جدا شوند.
خدا انسان را عاشق مىخواست؛ امتحان آدم اينجا بود.
مردمانى كه پاى بر نينوا نهادند، دو دسته شدند: عدهاى كه عاشق بودند، نواى خدا را سر مىدادند و گروهى كه گناهكار بودند، نىها را سر مىبريدند.
خون عاشقان كه بر خاك ريخت، دوباره هزاران نى سر زد و هزاران نوا برخاست.
خاك نينوا در دستان خدا، نور شد و گناهكاران از نينوا به سوى نار رانده شدند.
و انسان سرگشته در ميان اين دو و نمىداند به كدامين جانب برود؟
انسان كور است و در تاريكىِ پيش رويش اسير شده است؛ ولى خداوند به او هديهاى داد، موهبتى عظيم و با شكوه!
خدا به انسان يك چراغ داد؛ چراغى براى هدايت، براى تشخيص حق از باطل.
گروهى هر سال، محرم كه از راه مىرسد، اين چراغ را در خانهشان روشن مىكنند؛ گروهى ديگر، وقتى راهشان به نينوا مىكشد، نور چراغ را مىبينند؛ اما دسته سوم كه شمارشان اندك است، هميشه و همهجا چراغ را در دلشان روشن نگه مىدارند تا در مسير تاريك زندگىشان، رد خونِ به ناحق ريخته حسين عليهالسلام را دنبال كنند تا به حق برسند.
صداى چكاكچاك شمشيرها مىآيد؛ كسى به روى امام شيعيان تيغ كشيده است. صداى شيهه اسبان را مىشنوم؛ كسى راه به روى فرزند پيامبر بسته است. صداى العطش كودكان مىآيد؛ كسى آب را از فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله دريغ كرده است. صداى شيون زنان را مىشنوم؛ انگار فرزند فاطمه عليهاالسلام به خيمه برنگشته است!
صداى شيهه ذوالجناح مىآيد؛ انگار پسر فاطمه از اسب فرو افتاده است!
كجايند عهد بستگان با محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام ؟
كجايند دلبستگان به آل محمد صلىاللهعليهوآله ، كه جنازه خون خدا را از زمين بردارند؟
صد مرحبا به اخلاق جاهليت كه عهدِ بسته، به بهاى جان، پاس مىداشتيد!
اينك چرا فرومايهتر از جاهلان شدهايد؟
واى بر شما و بر عهدتان كه خامه طومارتان نخشكيده، پارهاش مىكنيد! نكند موريانه، لوح مردانگىتان را خورده؟ نكند آتش بر كتاب عهدتان افتاده؟
چه شده كه حسين عليهالسلام را تنها گذاردهايد، در حالى كه مهمان شماست؟
شانههاى زنجيرخورده، سينههاى سرخ، كاكُلهاىِ گِلماليده؛ چه عطرى، چه شميمى، چه فضايى! نه از روى اجبار، نه از روىِ اكراه، نه براى تقليد، نه براى سنت، نه براى نمايش؛ فقط براى عشق؛ براى عشق به حضرتى آغشته به خون،
براى اَفرايى بىدست،
براى غزالى كوچك، گم شده در خرابههاى بىحس و بى غَزَل،
براى قُمرىِ ششماههاى، با گلويى خونين،
براى بانويى سياهپوش، ايستاده بر بالاى تلِّ زينبيه.
تا جهان باقى است، تا نفس مىآيد، تا آسمان نيلى است، برايت عاشقانه مىگريم.
به اين ترتيب آتش نقش چادر شد؛ و ديگر هيچ
بلور سينهها را قسمت آجر شد؛ و ديگر هيچ
در آن هنگامه سرخِ عبور آغوش هفت افلاك
از آن خالىترين پروازها پر شد؛ و ديگر هيچ
مسيرى باز، فرصت كم، سفر... تا آن طلوع زخم
بشر را ناگهان راهى ميانبُر شد؛ و ديگر هيچ
خدا! در ازدحام آتش و خون و نى و سرها
چه شد؟ تصوير صحرا مينياتور شد؛ و ديگر هيچ
زمين از سمت اعجازش به روى آسمان وا شد
تجلّى سهم اين هفتاد و دو دُر شد؛ و ديگر هيچ
...و اينك شاعرى در سايه انديشه مىگريد
و مىخواهد بگويد مىتوان حُر شد؛ و ديگر هيچ
شب، گسترده است؛
علقمه، سراسیمه و محزون؛
فرات، عطشزده و پریشانتر از مشکها؛
آسمان، زلزلهخیز؛
آفتاب، در زنجیر.
چه باران شگفتی!
باران خون، باران نیزه، باران اشک.
«اذا وقعت الواقعه»
چه دقایق غریبی!
دقایق تشنگی، دقایق داغ، دقایق مرگ، دقایق زندگی.
چه زمزمههای سوزناکی!
آب! آب
عمو! عمو
زینب! زینب.
«اذا زلزلت الارض زلزالها»
زمین، آبستن زلزلهای مهیب است.
دریا، فرصت تشنگی و نوبت داغ است.
قامتها، از قیامت خاک به بلوغ میرسند.
بر بلندای نیزهها، شکوفهسار خون میبارد.
روز آبروداری لبهای عطشان است؛
روز آبروداری چشمهای منتظر،
روز آبروداری دستهای آسمانی،
روز آبروداری مشکهای آبآور.
«عمّ یتسائلون»!
از چه میپرسند:
این گامهای برهنه،
این سینههای توخالی،
این خیمههای در آتش رها،
این چشمهای گرسنه،
این نیزههای منفور،
این رگهای بریده،
این دستهای شعلهور و این عَلَمهای نگران.
از کدام حادثه میگویند:
این شانههای تازیانه خورده،
این گونههای نیلی،
این مشکهای تشنه،
این گیسوان شعلهوش و این خیمههای منتظر.
زمین، بیتابی کدام تشنه را دست و پا میزند؟
کوه، بیقراری کدام خستهدل را فرو میپاشاند؟
دریا، التهاب کدام نگاه را میگدازد؟
آسمان، سرگردان بارش کدام آفتاب است؟
«فاین تذهبون»
به کجا میروند این دامانهای رقصان در خون،
این انگشتان شناور در آتش،
این بالهای رها بر نیزه،
این گلوهای فرو رفته در خنجر،
این لبهای سوخته در آب و این مشکهای ترک خورده در فرات؟
شب گسترده است؛
شبِ بارانِ هلهله و سنگ،
شب بارانِ خنجر و خیزران،
شب بارانِ حیله و نیرنگ،
شبِ بارانِ شمر و خولی،
شبِ بارانِ سنان و حرمله،
شبِ بارانِ چشمهای نامحرم و شبِ بارانِ ابن زیادها!
چقدر تعداد ستارهها کم شده است!
چقدر شمارش سرهای برهنه سخت است!
چقدر فاصلهی مرگ و زندگی ناچیز است!
چقدر ابن زیادها، زیادند!
چقدر زیادها یادشان رفته که چه میکنند!
آه! از این زیاده خواهیها!
زمین برهنه و خالی است.
صحرا تاریک تاریک.
دهانها گستاخ.
آرامش آسمان فرو ریخته است.
وجدانها، ناهوشیار شدند.
سیاهی گسترده از شبهای جاهلی است.
و گودال،
این گودال عزیز!
آفتابی و روشن.
وای زمین، اگر نسوزد از این تشنگی!
وای دریا، اگر نشکفد از این داغ!
وای آسمان، اگر فرو نپاشد از این مصیبت!
وای آفتاب، اگر مچاله نشود از این زخم!
وای کوه، اگر آواره نشود از این اندوهان بزرگ!
وای باران، اگر نایستد از این گستاخیها!
توفان مرگ در راه است. دشت افتان و خیزان خون میبارد.
فرات، تشنه تشنه سیراب میشود از گریههای مداوم.
کجاست ابراهیم تبر بر دوش، سرزمین منا این جاست؟
کجاست هاجر سرگردان، زینب از خیمهگاه تا فرات، از گودال تا شام را سعی میکند؟
نمرود، در برابر یزید تسلیم است.
فرعون، در مقابل خولی کم آورده است.
پسر ملجم، در قمار سنگدلی، از شمر باخته است.
قابیل، در برابر معاویه زانو زده است.
ابوجهل، شرمندهی وقاحت عبیداللّه است.
کجاست شیطان؟
کجاست تا ببیند برگ برندهی فرومایگی در دست خاندان اموی است؟
کجاست پادشاهی خدایان شام؟
کجاست شماتتهای دارالخلافه؟
کجاست پایکوبی مردان سنگ؟
کجاست نیزههای قساوت؟
کجاست تازیانههای بیرحم؟
کجایند خنیاگران بزمهای شراب؟
کجایند خنیاگران جشنهای خون؟
کجایند خنیاگران مجالس عربده؟
«و امرت بالمعروف»
معروفتر از نام تو نامی نشنیدیم.
شکوهمندتر از قیام تو قیامی ندیدیم.
غریبتر از کاروان تو، کاروانی نیامده است.
تشنگی اصغر تو کجا، تشنگی اسماعیل کجا!
سعی زینب تو کجا، سعی هاجر کجا!
منای تو کجا، منای ابراهیم کجا!
گودی قتلگاه تو کجا، شعب ابیطالب کجا!
دلتنگی تل زینبیه کجا، غربت کوچههای بنیهاشم کجا!
کسی را یارای ایستادن نیست.
دلی را سرماندن نیست.
شبِ غمگین بغضهاست.
غروب، در سیطرهی شقیترین دقایق است.
کاروان، فروچکان دلتنگی و زنجیر است.
سرهای بریده، سکوت اسبهای حیران است.
شام، میزبان حنجرههای سوختهی زینب است؛
میزبان کوچههای تهمت و دروغ،
میزبان کودکان شکنجه و سیلی،
میزبان دلهای خاکستر نشین و میزبان شمشیرهای آخته.
چشمها، سراغ اصغر را از ذوالجناح میگیرند؛
سراغ رقیه را از زینب،
سراغ زینب را از حسین علیهالسلام ،
سراغ حسین علیهالسلام را از عباس؛
دلها، سراغ قافله را از شام میگیرند؛
سراغ شام را از عاشورا،
سراغ تاسوعا را از بدنهای چاکچاک.
«این الطالب بدم المقتول بکربلا؟»
ای قهرمان داستان کربلا!
ای فرزند عاشورا!
از کاروان تو جا نمانیم؟
حسین! ای ساحل نجات، ای سوزندهترین نام، ای زیباترین جلوهی خدا، ای مظلوم تاریخ، ای نالههای نیمه شب عاشورا و ای نام بلند! تویی که آبروی آب را، تشنه، به جان خریدی.
تو، آتش خیمههای هر دلی. تو، خونابه سوزان هر چشمی.
ای منظومهی بلند آسمان و ای دیباچهی تمام دنیا! مظلومیت تو، سرفصل مظلومیتهای تاریخ است و تشنگی تو، تا همیشه، آب را از شرم، آب میکند!
ای سپیدار بلند شهادت!
نمیدانم دستان کدامین پلید، گلوی نازک گل را فشرد و غربت کدامین خیال، اندیشهام را ربود و مرا به نینوا برد؛ آن جا که دختری غریب، سر بر شانههای نسیم گریه میکرد.
با من بگو! از کدامین دیار آمدهای که چنین آشفتهاند اسیران روی تو! از کدامین کوچهی درد آمدی که سهم شبهای غربت ما، اشکهای بیتو بودن است.
لحظهای درنگ کن! بگذار با نرگسان داغدار به سرزمین درد و خون و اشک سفر کنم؛ آن جا که در دامن پیچکهای عاشق، سرهای بریده خفتهاند.
من محرم را با نام تو و یاد تو عاشقم یا حسین! من شربت گوارای محرّم را به یاد لبهای تشنهی عباست مینوشم و سینه زدنهایم، به یاد چهرههای سیلی خوردهی نوگل دوست داشتنی تو است.
مرا با آتش خیمههایت بسوزان و با فریادهای العطش کودکان و آخرین نگاه عباست، تشنهتر کن و با فریاد زینب، آوارهتر!
پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! بوی بهشت میوزد. برخیز، میوهی دل زهرا علیهاالسلام ! این مادر مظلومهی توست که به دیدارش آمده است. برخیز و به میهمانان خود خوش آمد بگو! میشنوی؟! این صدای لالایی برایت آشنا نیست؟! گویا نوای جبرییل است که میخواند؛ گهواره جنبان تو! بلند شو حسین جان! نباید چشم فاطمه علیهاالسلام تو را این گونه ببیند! خاکستر از ماه رخسارت، پاک کن! مادر آمده است؛ تا سر به دامانش بگذاری و سفرهی دل باز کنی ...
تشنگی، امانت را بریده بود. از کویر لبهایت، عطش فوّاره میزند. گرما، بیدریغ میبارید. هیچ کس نبود به یاریات بشتابد. باید بازمیگشتی؛ باید با تکتکِ عزیزانت وداع میکردی. چقدر لحن وداع آخرت، غریبانه بود و بوی پرواز میدارد؛ بوی سفره طعم جدایی نگاهت، در نگاه مهربان خواهر گره خورد؛ بیهیچ حرفی، حتی میتوانستی، صدای شکستن قلبش را بشنوی!
برای آخرین بار، نوازشت را نثار کودکان کردی؛ کودکانی که تا چند لحظهای دیگر، تنها نوازش تازیانه را باید حس میکردند. صورتشان را عاشقانه بوسیدی؛ همان صورتهای معصومی که رد سیلی بر آن میماند.
و برای بار آخر، از عطر خوش بهشت آغوشت، سرشارشان کردی.
چقدر تصویر دور شدنت از خیمهها، جانکاه و دردناک بود و چقدر اهل حرم، دلنگران، رستاخیز رفتنت را مینگریستند و چقدر ...!
...و ناگهان طنین صدایی، وجودت را لرزاند و قدمهای استوارت را به سُستی کشاند؛ صدایی که تو بسیار مشتاق شنیدنش بودی، در دل تاریخ پیچید:
بهار من! کمی آهستهتر رو کمی آرامتر سمت خطر رو
شب رفتن سفارش کرده مادر ببوسم حلق پاکت را برادر!
هنوز گلویت، طعم بوسههای خواهر را میدهد و بوی خوش آسمان را.
آن لحظه، نه تنها زینب علیهاالسلام ، که ساکنان عرش، همه بر گلویت بوسه زدند.
تنها، وسط میدان ایستاده بودی و به روی شهادت لبخند میزدی؛ در نهایت زیبایی.
دلت زیر بار سنگینی این همه بیوفایی و نامردی، چگونه تاب آورد؟ چگونه حسین جان؟!
... ولی تو، باز هم لب به نصیحت گشودی، باز هم نور باریدی، باز هم امر به معروف و باز ... به خدا که کلام تو سنگ را بارور میکرد، درشگفتم، چطور در سنگِ دل این قوم اثر نکرد؟!
با من سخن بگو، ای سربریده در تنور! بگذار تاریخ، هزار بار این قصهی تلخ را بشنود. تو با تنی پاره پاره، در دل گودال، آه! که آن لحظه، جسمت چقدر به آسمانی پرستاره میمانست!
در آن سوی واقعه ـ کمی دورتر ـ درست روی تلّ زینبیّه، دو چشم ـ اندوهگین و دل نگران، قیامت این دقایق را به تماشا نشسته بودند.
با زهم دریای مهربانیت جوشید، دوباره باران رحمتت بارید و لطف بینهایتت گل کرد.
گفتی: «اگر از تو دست بردارد، فردای قیامت شفاعتش میکنی» ولی آقا! چه کسی دیده که در شورهزار، گل بروید؟! به خدا که کویر همواره کویر میماند ...
شمر، خنجر بر گلوی افلاک نهاد. صدای ضجّهی ملایک، در آسمانها پیچید. جبرییل، سر برهنه، صورت خراشید و شیون کرد و پهلوی فاطمه علیهاالسلام ، یک بار دیگر شکست و خون خدا، تا ابد، مایهی آبروی کربلا شد ...
حرف بزن، ای سربریده بر خاکستر! از خرد شدن استخوانهایت، زیر سم اسبان بگو! به خدا که با شکستن هر قطعه از استخوانهایت، یک تکّه از عرش، ترک برمیداشت.
آه ای نور دیدهی زهرا! هیچ میدانی سر بریدهاش بر نیزه، چه به روز عالم آورد؟!
چقدر به موقع قرآن خواندی و به آرامش کلام وحی، توفان اندوه جانها را فرو نشاندی، که اگر چنین نمیکردی، خدا میدانست که سنگینی این داغ، با دلهای سوگوار، چه میکرد؟!
پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! نمیخواهی به پیشواز مادرت بروی؟ امشب را سر به دامان مهربان مادر بگذار و آسوده بخواب! که کاروان کربلا شبهای تلخ بسیاری پیش رو دارد.
آرام جان فاطمه! امشب، سرت، خورشیدِ شب این تنور است و فردا، شمع محفل بیچراغ خرابهنشینان. امشب، تو میزبان مادری و فردا، دخترت میزبان تو.
امشب، سرت به دامان یاس کبود است و فردا، سر به دامان یاس سه ساله خواهی نهاد.
پلک بگشای ای آفتاب در تنور!
زخم پوشانده تنش را سپر انداخته تیغ
با رجز خوانی او قافیه را باخته تیغ
کیست این مرد که یک سر همه آتش شدهاست
گل نموده است به هرجای تنش آخته تیغ؟
یک طرف نعش جنون است که بر زین دارد
یک طرف پرچم خون است که افراخته تیغ
کیست این مرد که از دست خودش افتادهاست
ولی از دست خودش هیچ نیانداخته تیغ
کیستی مرد که تا صبح قیامت هرگز
افقی تازهتر از زخم تو نشناخته تیغ
امسال بنفشه را سیهپوش کنید
گلخندهی عیش را فراموش کنید
در شام غریبان حسین بن علی علیهالسلام
هرجا که بود چراغ، خاموش کنید
نمىافتاد اگر هيچ اتفاقى
همين بس: با عطش برگشت ساقى
دو بيتىهاى من سودى ندارند
براى خيمه بى مشكْ باقى
بهار پر ثمر: ماه محرّم
اميد سبز در ماه محرّم
دو بيتىزارِ چشمم خشك مىمانْد
نمىباريد اگر ماه محرّم
نهالستانِ عزت، رُسته اشك
جهان عاشقى، دلبسته اشك
شُكوه سرخ عاشورا كجايى؟
كجايى هيئت غم، دسته اشك؟!
ماهنامه اشارات، ش46
ماهنامه اشارات، ش104
1- گاهی گریه نشانگر عجز و زبونی است مثل گریه ی شخص ناتوان، در برابر ظالم . (در این نوع از گریه ، گریه کننده با گریه اش تقاضای دلسوزی از طرف ظالم را دارد.)
این چنین گریهای مورد تأیید اسلام نیست، و ما معتقدیم که: اشک کباب موجب طغیان آتش است.
2- و گاهی هم گریه بخاطر ترس از آینده تاریک و ابهام در آن است، چه اینکه گفتهاند:
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست
صبح نزدیک است و در فکر شب تار خود است
این هم از نظر اسلام وجهی ندارد.
و اما گریه بر امام حسین(ع) نه این است و نه آن؛ بلکه گریهای است که نمایانگر پیوند عاطفی با اهداف ابا عبدالله(ع) میباشد.
توضیح اینکه: انسانی که قلبش از سنگ نیست و عاطفه دارد؛ نمیتواند قطرات اشک را بر گونه بچه یتیمی ببیند که در هوای سرد برفی زمستان بخاطر نداشتن سرپناهی، گریه میکند.
اگر در این مورد دلمان بسوزد؛ حکایت از انسانیت ما دارد،حکایت از این دارد که از انسانیت بیگانه نیستیم و پیوندی با انسانیت داریم.
حال اگر کسی بر مظلومیت و ظلمی که بر ابا عبدالله رفته،گریه کند این حکایت می کند از اینکه من خود را از حسین (ع) و هدفش جدا نمیدانم و ظلم بر او و خاندانش را ظلم بر خود تلقی میکنم و محزون میشوم.
انسانی که هیچگونه ارتباطی بین خود و شخص دیگر قائل نیست برای او دلسوزی هم ندارد.
بهر حال این گریه نوعی اعلام وفاداری به امام و اهدافش میباشد،آنهم پیوند عاطفی که یاد امام حسین(ع) را همیشه زنده نگه میدارد و خود میتواند انسان را متحرک کند و به هدف امام حسین(ع) نزدیک کند.
علاوه گریه بر امام گریه بر شخص نیست بلکه گریه بر ظلمی است که بر مذهب و اسلام رفته است که توضیح این مجال دیگری را میطلبد.
منبع: پایگاه حوزه
مرا با عشق سنجيدی و رفتی
تمام هستی ام نيلوفری بود
تو هستی مرا چيدی و رفتی
كنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پيچك ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمنای مرا ديدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگيزست ، تو شيداييم را
به چشم خويش فهميدی و رفتی
چه بايد كرد اين هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه می رفتی تو آن را
به يك پروانه بخشيدی و رفتی
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن قطره های نمناك باران
نمی دانم شنيدی برنگشتی
و يا اين بار نشنيدی و رفتی
نسيم از جاده های دور آمد
نگاهش كردم و چيزی به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدی و رفتی
عجب دريای غمناكی ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چه ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستری را
ميان ياد پيچيدی و رفتی
تمام غصه هايم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدی و رفتی
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدی چیز عجيبی ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببينی
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديدی و رفتی
دلم گلدان شب بو های رويا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدی و رفتی
بعضیها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضیها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضیها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی،
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند.
بعضیها حمال کتابند،
بعضیها بقال کتابند،
بعضیها انباردارکتابند،
بعضیها کلکسیونر کتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضیها اصلا قیمتی ندارند،
بعضیها به درد آلبوم میخورند،
بعضیها را باید قاب گرفت،
بعضیها را باید بایگانیکرد،
بعضیها را باید به آب انداخت،
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانکیشان است،
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضیها را همیشه در بانکها میبینی یا در بنگاهها.
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند،
بعضیها برای دیدن پول همیشهمیخوابند،
بعضیها برای پول همه کاره میشوند.
بعضیها نان نامشان را میخورند،
بعضیها نان جوانیشان را میخورند،
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضیها نان پدرانشان را میخورند،
بعضیها نان خشک و خالی میخورند،
بعضیها اصلا نان نمیخورند،
بعضیها با گلها صحبت میکنند،
بعضیها با ستارهها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه میکنند.
بعضی ها صدای ملائک را میشنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردنرا به خود نمیدهند.
بعضی ها در تلاشند که بیتفاوت باشند.
بعضی ها فکر میکنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود میدانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز میآورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میکشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکریاشتباه میگیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمیکشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی میکنند، بعضیها یک درجه کند.
هیچکس بیدرجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما میخورند.
بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میکنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت
میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت
صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت
ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت
به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت
اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
احساس را دیدم
و خودم را در آئینه تو!
چه پوچ بودم و زشت!
و تو را درآئینه خود!
چه سلیس بودی و روان!
آه صد افسوس
که من با تو تر نشدم
کاش باران زده بود
تا نگاه خیس باران زده ات را
فرو می بردم در دل
و صعود می کردم در شور!
من طرحی از روی تو را
با خود برده بودم به خیالم!
که اگر شبی ماه نبود
من پای در تاریکی شب نگذارم.
من نمیرم .
من .....آه!
| Design By : Night Melody |


